من در جامعه بسته و سنتی ایران در خانوادهای مدرن و پیشرو به دنیا آمده و رشد کردم. فضای خانوادهام از جهات بسیاری با فضای جامعه متفاوت بود.
پدرم همیشه با هوشمندی تلاش میکرد این تفاوت، ما را تافتهی جدابافتهای از جامعه نکند و موفق هم بود. از سوی دیگر من کودکی بودم با ذهنی کنجکاو و پرسشگر؛ ذهنی که به همه چیز عمیقتر از اندازه نرمال فکر میکرد و از کنار هیچ چیز به سادگی نمیگذشت. این تضادها، منِ کوچک را به اندیشیدن مداوم و پرسیدن از خودم وا میداشت.
یازده سالم بود که برای نخستین بار از ایرانِ جنگ زدهی “جدا افتاده از جهان” بیرون زدم و به اروپا رفتم. آن سفر برای کودکی با ذهن من، اوج دوگانگی زندگیاش بود. گویی از جهانی به جهان دیگر رفته بود و نمیدانست کدام جهان حقیقت دارد: آن جهانِ عقب افتاده ی سیاهپوش و ماتم زده یا این جهان پیشرفتهی پرنشاط و رنگارنگ!
آن سفر آغاز درگیری من با معنا و مفهوم زندگی بود، کشمکشی که در نوجوانی مرا به شناخت دلیل و فلسفه زندگی علاقهمند کرد.
چیست این افسانهی هستی، خدایا چیست؟ پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست؟
در چهارده سالگی در عرفان شرقی سرک کشیدم، در هفده سالگی یک کارگاه خودشناسی و خودشکوفایی عمیق و مدرن را گذراندم و برای نخستین بار با مفاهیمی چون “خودآگاهی”، “ذهن آگاهی” و “مسئول بودن در جهان هستی” آشنا شدم و از همانجا تصمیم گرفتم روزی مربی این جریان شوم.
بیست و سه سال پس از آن زندگی کردم، سفر رفتم، آموختم، تجربه کردم، بارها از دست دادم، بارها به دست آوردم، بارها پریدم، بارها زمین خوردم و سرانجام در چهل سالگی گوشهای از دنیا نشستم و در سکوت و عشق، سالها دانش و تجربهی زیستهام را در یک ساختار آموزشی کاربردی و هدفمند پیاده کردم و آغاز به آموزش دادن کردم.
آموزگاری شدم که نه آنچه میداند، بلکه آنچه زندگی کرده را به دیگران میآموزد. امروز خوشحالم؛ پیمانی را که در هفده سالگی با خودم بسته بودم، بهجا آورده ام.
گرچه پیمانهای ناتمام بسیار است.